قیصر امین پور:
آفتاب مهربانی!
سایه ی تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم از همه دلبستگی ها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم، بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم
گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم، بی تو می ریزم
نو بهارم کن، نوبهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من.
شعر طاقچه ی مادر بزرگ:
بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟
بـر مزار مردگان خویـش نالیــدن چه سود؟
زنـــــده را بـــایـــد بــــه فریــادش رسیـد
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
زنـــــده را تـا زنـــــده اسـت قدرش بـدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟
زنـــــده را در زنـــدگـی دسـتــش بگـیــر
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
بـــا محبّـــت دســـت پیـــران را بـبــوس
ورنه بـر روی مزارش تاج گل چیـدن چه سود؟
یک شبــی با زنــــده ای غمـخوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود؟
تـا زمانـی زنده ایم با یکدگـــر بیگانه ایم
جا خالی من اندر خانه ام دیدن چه سود؟
گــــــر توانـــی زنــــده ای را شــــاد کن
در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود؟
از برای سالمنـدان یک گل خوشبـو ببر
تاج گل ها در کنار هم دگر چیدن چه سود؟
گــر نپـرســی حــال مـن تـــا زنــــده ام
گریه و زاری و نالیدن پس از مرگم چه سود؟
گـــر نکــردی یــاد مـن تـــا زنــــده ام
سنگ مرمرها به روی قبر من چیدن چه سود؟
شوق باز:
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من،
گیسوان تو شب بی پایان،
جنگل عطرآلود.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم .
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،
گیسوان تو در اندیشه من؛
گرم رقصی موزون.
کاشکی پنجه من،
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر،
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران ، دلگیر است .
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت،
افسوس! سخت دلگیرتر است.
.:با تشکر از دوست خوبم؛ ابوالفضل عزیز:.
علیرضا قزوه:
«آمدیم از سفر دور و دراز رمضان،
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان/
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا،
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان/
سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر،
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان/
دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست،
دیدم آیینهام از سوز و گداز رمضان/
بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا،
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان/
نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک،
نکند بسته شود دیده باز رمضان/
صبح با باده شعبان و رجب آمده بود،
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان/
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع،
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان».
سهراب سپهری:
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
حسین پناهی:
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!!!
مهدی اخوان ثالث:
در گذرگاه زمان،
خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرند...
عشق ها می میرند،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند،
و فقط خاطره هاست؛ که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده به جا می ماند... .
قیصر امین پور:
کودکی هایم اتاقی ساده بود،
قصه ای، دور اجاقی ساده بود/
شب که می شد نقش ها جان می گرفت،
روی سقف ما که طاقی ساده بود/
می شدم پروانه خوابم می پرید،
خواب هایم اتفاقی ساده بود/
زندگی دستی پر از پوچی نبود،
بازی ما جفت و طاقی ساده بود/
قهر می کردم به شوق آشتی،
عشق هایم اشتیاقی ساده بود/
ساده بودن عادتی مشکل نبود،
سختی نان بود و باقی ساده بود.
قیصر امین پور:
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردّ پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردّ پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلّک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگرآسمان سفره ی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم!
قیصر امین پور:
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
"چامه و چکامه" نیستند
تا به "رشته ی سخن" در آورم
نعره نیستند
تا ز "نای جان" برآورم
درد های من نگفتنی
درد های من نهفتنی ست
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند... .
ادامه مطلب